…دنیای خوب سادگی‌ به من نیازی ندارد

10 04 2010

گفته بودم میخواهم دربارهٔ اینکه چرا راهی‌ آسانتر و مفیدتر از نوشتن جهت انجام فعل “خود خالی‌ کردن” نیافتم بنویسم. قبلش بگویم خوش حالم که چند روزی از اوج عصبانیتم می‌گذرد وگرنه برنامه داشتم از ادبیاتی که نه در‌شان توست و نه انصافا در‌شان سپهر برای نوشتن این پست استفاده کنم. شاید جوان بودن “روزگار” باعث شده بود چنین اندیشه ای به سرم بزند اما کمی‌ که آرامتر شدم منطق هم خودش را قاطی ماجرا کرد و یادآوری کرد که دیر یا زود “روزگار” دوستان جدیدی پیدا می‌کند و درست نیست که آنها را با کلامت از خود برنجانی. بگذار جملهٔ کلیدی اولین پستم را هم برای تو هم برای خودم یادآوری کنم ، اینجا نه از نمرهٔ خوب نمره دهنده به انشأ‌های دوران  نوجوانی خبری هست و نه از پاسخ مثبت مسئولی به نامه هایم. تنها کسی‌ را که باید در این فضا یا به قول “پسر نیک” در این “خانه” از خود راضی‌ نگاه دارم کسی‌ نیست جز وجدان سپهر. لبخند از روی رضایت او برایم از هر چیز دیگری در اینجا با ارزش تر است. این را گفتم که خیالت را راحت کرده باشم، همان حرفهای چند روز پیش را که در سرم بود خواهم نوشت فقط با کمی‌ تعغیر در نوع ادبیاتش، همین

تا یاد دارم همیشه از حرافی و آدم های حراف بیزار بوده ام. تو هم مثل من سراغ داری کسانی‌ را که به بهانهٔ اینکه دلم پر است و نیاز دارم آرام شوم پیش هر کس و ناکسی مینشینند و هر آنچه که گفتنی و ناگفتنیست می‌گویند تا خودشان را آرام کنند. نمی‌‌دانم یا من غیر عادی هستم یا آن دسته از آادم ها، ولی‌ این را مطمئن هستم که حتی اگر من هم زیادی غیر عادی باشم آنها هم زیادی عادی نیستند. همین چند خط بالا را به عنوان تنها و تنها دلیلی‌ که نوشتم تا خالی‌ شوم بپذیر. گوش برای شنیدن داشتم، باور کن به بعضی‌ از آن گوش‌ها چنان اعتماد دارم که وصفش در این کلمات بی‌ جان نمی‌گنجد، ولی‌ نگرانم از نوع واکنشی که قرار است به حرفهایم نشان دهند. از اینکه بخواهند برایم دل بسوزانند بیزارم و از اینکه بخواهند به کسی‌ یا چیزی بد و بیراه بگویند بیشتر بیزارم. خودم میخواستم برای خودم دل بسوزانم و خودم میخواستم به هر کس دلم می‌خواهد بد و بیراه بگویم. پس خواهشاً اگر خوانندهٔ این متنی و میخواهی‌ کمکم کنی‌ نه دل بسوزان برایم و نه به او بد و بیراه بگو. آمدگی شنیدن تندترین انتقاد‌ها را از تو دارم اما اگر دوست داری کمک کنی‌ آن دو کار را فراموش کن، لطفا

چند وقتی‌ بود که “احساس” می‌کردم سپهر آن سپهر همیشگی‌ نیست و به نوعی کم آورده است. چند وقتی‌ بود که وقتی‌ خودش صدای خنده‌هایش را میشنید می‌فهمید که این خنده‌ها با آن چیزی که قبلا می‌‌شنیده زمین تا آسمان فرق دارد. چند وقتی‌ بود که “احساس” میکرد محبت کردن را کم کم دارد فراموش می‌کند. بنده خدا حق هم داشت به نوعی. خوش حال میشد وقتی‌ “احساس” میکرد عزیزانش را خوش حال کرده است. جدیدا سپهر به این خاطر که از خوش حال کردن عزیزش بیشتر به این خاطر که سپهر را خوشنود می‌بیند خوش حال است تا اینکه خوش حالی‌ عزیزش را محکوم به “خودخواهی‌!!!” شده است. نمیدانم شاید اینگونه باشد ولی‌ باز هم ملالی نیست مگر “حس” بعدی را در وجود عزیزم ایجاد کرده ام؟

میخواست ثابت کند که سپهر همان سپهر است، مشکل کمبود عزیز است، وگرنه آب ببیند هنوز هم خوب میتواند شنا کند. نه، اشتباه نکن، میدانی‌ که دروغ نمی‌گویم چون چیزی عایدم نمی‌شود، بعد شهوانیش تنها چیزی بود که بی‌ ارزش بود برایم هر چند که بعد‌ها باز محکوم شدم به اینکه تنها چیزی بوده که برایت مهم بوده. میگذارم به پای اینکه عصبی بوده وگرنه خودش هم خوب می‌دانست که خوب نشان داده بودم که خودش و نفسش برایم مهم بود و نه جنسیتش. دیگر فهمیده‌ای و نیاز نیست من حرافی کنم، خلاصه و مفید اینکه “احساسم” را به او گفتم و نقش انتخاب کننده را به خوبی‌ اجرا کردم. باور نمیکنی‌ که از همان لحظه تا همین لحظه هرگز نفهمیدمش که چه می‌خواهد. نتوانست و یا لاقل از دیدگاه من نتوانست نقش انتخاب شونده را به خوبی‌ اجرا کند. ادعای اینکه آرامش برایش مهم است  با آن همه رفتار ضد و نقیضش همپوشانی نداشت. کاری نکرد که بفهمم می‌بایست به کنار روم، کاری هم نکرد که بفهمم باید بمانم و بازی کنم. نه، باز هم اشتباه نکن، به خدا بازیگر نبود، باور کن اگر ذرّه‌ای حس می‌کردم که بازیگر است کنار می‌کشیدم، بازیگران این دیار را قبلا زیارت کرده بودم و میدانستم که نیست از آ ن قماش. فقط نمیدانست چه کاره است و چه میخواهد. هر بار که میرفت منتظر بودم که بیاید چون دوست داشتم که بیاید، اما این بار که رفت آنقدر خسته بودم که دلم سوخت برای سپهر. باور کن که هنوز هم هر از گاهی‌ دلم برای معصومیت چشمانش تنگ میشود اما سپهر را هم می‌بایست مراقبت کنم، او هم حق دارد ندارد؟ خدا هم با آن همه خدایش یک بار ابراهیم را آزمود، گیرم که خدا بود این “چشم معصوم” داستانم، چندین و چند بار ثابت کردم که میبرم به احترامش سر اسماعیل را اما این بار میخواهم مردود امتحان باشم و اسماعیل را یا بهتر بگویمت “عزت نفس سپهر” را نجات دهم

این مدت که نگذاشتی خودم باشم، این چند خط را لطف کن  و مخاطبم باش مهربان، خوب؟

نهایت چیزی را که از تو فهمیدم این است که تو اگر خیلی‌ عاقل هم نبودی حداقل در موردت می‌توان گفت که احمق هم نبودی و این خود کافیست برای اثبات اینکه فهمیده ای که با آدم معلوم الحالی طرف بوده ای. من که نتوانستم آنطور که شایستهٔ توست بفهمم تو را، ولی‌ “حس” کردم و تنها “حس” کردم که “احساس” میکنی‌ که به دوئل دعوت شده ای و به عنوان انتخاب شونده به این دوئل باید نهایت تلاشت را برای اثبات قدرتت به انتخاب کننده این دوئل به کار گیری. من که هرگز چنین هدفی‌ نداشتم پس به همین خاطر هم هرگز “احساس” بازنده بودن نسبت به تو به من دست نداده است اگر چه “احساس” شکست از نفس سپهر هنوز هم که هنوز است در من زنده است. اگر “حسم” درست گفته باشد و تو اکنون گمان میکنی‌ که برنده این دوئل بوده ای بگذار بگویمت که دوست خوب من تو برنده هم شده باشی‌ هنر نکرده ای، چرا که معلوم الحال را بردن تا بوده هنر نبوده اگر واقعا هنرمندی در دوئل‌های بین خود و مجهول الحال دیگری برنده شو، باختی هم اشکالی ندارد فرض را بر این بگذار که به یک نابغه باخته ای و هرگز خودت را نباز و تلاش کن که در دوئل‌های بعدی پیروز شوی. راست میگفتی‌… هم میتوانی‌ انتخاب شوی و هم میتوانی‌ انتخاب کنی‌، فرقی‌ نمیکند… در هر دو حالت تلاشت را بکن خوب؟

می فهمم تو را… در زندگیت تا بوده همین بوده مردی به زنی‌ بدی کرده و اینگونه در ذهنت نقش بسته که می‌بایست به خاک و خون کشید این جماعت را. نمی‌گویم انتقام نگیر، بگیر ولی‌ تو را به خدا در انتخاب‌هایت دقت کن، کمی‌ به من و امثال من نه به خودت لطف کن و برای وقتت ارزش قائل باش و بدان که اگر از این قبیل آدم‌ها انتقام بگیری به خدا ناراحت که نمیشوم هیچ، خوش حال هم خواهم شد

هم توضیح دادم که چرا نوشتن را انتخاب کردم و هم خودی خالی‌ کردم نه؟

تا گپ بعدی شاد باش  و دوستانت را شاد نگه دار

فعلاً





آزمایش می‌‌شود…۱, ۲ ,۳

6 04 2010

به عنوان خواننده این متن، اگر خودت نیز وبلاگ نویس باشی‌ میدانی‌ که تصمیم به نوشتن کمی‌ احمقانه به نظر می‌رسد اگر تا ۲, ۳ روز پیش دوستان نزدیک وبلاگ نویست را متهم به انجام کاری عبس و بیهوده کنی‌ ولی‌ خودت اکنون به جایی‌ رسیده باشی‌ که هیچ راهی‌ را موثر تر از نوشتن جهت خالی‌ کردن حرف‌های درونت نیابی. نه اینکه گوش خوب جهت شنیدن حرفهایم دور و برم نباشد، نه… هست، خوب هم هست ولی‌ قبول داری که هر چه هم که متکلم خوبی‌ باشی‌ گاهی‌ حرفهایی را جلوی آینه به خودت هم نمیتوانی‌ بزنی‌ چه برسد به اینکه بخواهی با کسی‌ در میان بگذاری؟

در رابطه با “سپهر” اگر بخواهی‌ بدانی باید بگویم که سپهر ترجیح میدهد مخاطبش خودش تلاش کند تا او را بشناسد تا اینکه خود، خودش را توصیف کند. تنها چیزهایی را که هم من هم تو و هم همه درباره اش شاید به یک شکل توصیف می‌کنیم وضعیت ظاهری وفیزیک سپهر است و آن این است که سپهر جوانیست زیر ۳۰ سال که در یکی‌ از دانشگاه‌های خارج از کشور مشغول تحصیل است. قددش ۱۸۱ و وزنش، نه ورزش نه دود و دم، نه شادی نه غم و غصه و نه هیچ ضد و نقیض دیگری سالیان سال است که تأثیری بر آن نگذاشته و چیزیست بین ۶۹ تا ۷۰

پیشتر‌ها که بچه تر بودم انشا خوب می‌نوشتم، هم کمی خوب بود و هم کیفی. کممیش را از تعداد اوراقی که سیاه می‌کردم می‌فهمیدم و کیفیش را از نمرهای که نمره دهنده عنایت میکرد می‌فهمیدم. اگر “وجدان” سپهر میخواست به سپهر نمره دهد بخاطر اراجیفی که خودش می‌دانست اراجیف است ولی‌ “گوش‌پسند” است و با گستاخی تمام و با صدای بلند  و با قیافه‌ای حق به جانب ادا میکرد، به مراتب نمره‌ای کمتر از نمردهندهٔ اصلی‌ میداد که هیچ بلکه بلایی بر سر او می‌‌آورد که فکر چنین کارها یی از سرش به در شود

بعد تر‌ها و پس از ورود به سنگر مقدس دانشگاه نگاشتنم تنها محدود شد به نامه هایی که هر از چند گاهی‌ مجبور بودم در جهت پیشبرد کارهایم به مسئول قسمتی‌ بنویسم. باز هم خوب می‌نوشتم، این را از جواب‌های مثبتی که در جواب آن نامه‌ها می‌‌گرفتم می‌فهمیدم اما باز اگر “وجدان” سپهر می‌خواست مسئول پاسخگویی به نامهٔ سپهر باشد، فقط خدا می‌دانست که چه بلایی بر سرش می‌‌آمد، چرا که وجدان سپهر از یاوه گویی‌هایی‌ که فقط جهت چاپلوسی و بیان ارادت خاص نگارنده به مسئول ذی‌ ربط نگاشته شده بود کاملا آگاه بود

طعم شیرین گرفتن نمرهٔ خوب از نمره گیرنده و یا گرفتن جواب مثبت از مسئول ذیربط را هرگز با نوشتن در این محیط حس نخواهم کرد. این بار تصمیم گرفته‌ام با نوشتنم تنها و تنها “وجدان” را خوش حال نگه دارم، همین برایم مهم است و دیگر هیچ. از کلید بک سپس (برگشت به عقب…)به جز اشتباهات نگارشی که مجبورم جهت آزار ندادن ذهن تو عزیز از آن استفاده کنم، هرگز و تحت هیچ شرایطی استفاده نخواهم کرد. پس بگذار خیالت را کاملا راحت کنم، اینجا قرار است سپهر در حضور تو و وجدانش با سپهر درد دل کند و مطمئناً پیشنهاد‌های تو عزیز را در پیشگاه “وجدان” بر رسی‌ خواهد کرد و مثبت بیابد به کار خواهد بست. سپهر می‌خواهد تجربیات تلخ  و گاه شیرینش را اینجا مرور کند، اگر تو نیز در وضعیت او گیر افتاده باشی‌ افتخار می‌‌دهی‌ با سپهر تجربیاتت رأ در میان بگذاری. اگر هم احیانا جایی‌ از حرف‌هایش ناراحت و یا عصبی شدی او را به بخش خوب؟

آخرین پاراگراف متنهایم را دوست دارم از این به بعد اختصاص دهم به موضوعی که قرار است در پست بعدی بنویسم. البته اگر از قبل بدانم که میخواهم چه بنویسم. در پست بعدی می‌‌خواهم راجع به انگیزه اصلی‌ یی که باعث شد چاره ی جز نوشتن برای گله کردن از این دنیا و آدم‌های رنگارنگش نیابم بنویسم

تا گپ بعدی شاد باش و دیگران رو هم شاد نگه دار

فعلاً





Hello world!

6 04 2010

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!








Follow

Get every new post delivered to your Inbox.